تبليغاتX
روزنه جغرافیایی
 
بین همه عشقهای دنیا عشق است ابوالفضل
 

ده ثــانــيــه تــا انـتـهـا پـايـونـی بـی سـر و صـدا

بـی خـبـر از هـر شب و روز مـن و يه شمع نيمه سوز

يـکـی گــذشـت از ثـانـيـه نـه تـای ديـگـه بـاقـيـه

ای کاش تو لحظه‌ای که رفت می‌ديدمش يه بار ديگه

اون دور بـود و تـو حـسـرت ثـانـيه‌ها که می‌گذشت

ای کـاش تـو ايـن يـک ثانيه بی بودنش نمی‌گذشت

سـاعـت مـيـگـه دو ثـانـيـه هـشـتـای ديـگـه بـاقيـه

يـه عـمـر نـشـسـتم مـنـتظـر کـی مـيـگـه ايـنا بازيه

فـقـيـر بـودن جـرم مـنـه عـاشـق بـودن تـنـها گنام

يـه عـمری چشم به در بودم اين آخرا هم چشم به رام

سـاعـت بـازم بـهـم مـيـگـه سـه ثـانـيـه رفـتـه ديگه

خـبـر داری چـه زود گـذشت مونده فقط هفت ثانيه

ای بـا خـودم گـفـتـم مـيـاد امـيـد تـو نـدی بـه باد

داد مـی‌زدم پـس کـی مـيـاد کـسـی جـوابـمو نداد

مـن مـونـدم و دو ثـانـيـه ازم فـقــط ايــن بـاقـيـه

ثـانـيـه پـشـت سر هـم رفـتن تا شش و هفت و هشت

لـحـظـه تو گوشام داد می‌زد هشت ثانيه ازت گذشت

مــن مــونـدم و دو ثـانـيـه ازم فـقـط ايـن بـاقـيـه

هـنـوز نـشـسـتـم مـنـتـظـر چـشـم امـيـدم سـاقـيـه

آی ای خـنـک بـاد سـحـر واسـش بـبـر تـو اين خبر

بـگـو کـه مـن تـا آخـريـن خـيـره بودم چشام به در

ثـانـيـه نـهـم کــه رفـت مـونـده فـقـط يـه ثـانـيـه

سـرت سـلامـت نـازنـيـن از مـن يـه لـحـظـه بـاقـيه

قـسـمـت نـشـد بـبـيـنـمـت شـايـد کـه لايـق نبودم

مـنـتـظـرت مـونـدم يـه وقت نـگی کـه عاشق نبودم

ثـانـيـه ده گـل يـاس راحـت شـدم ديـگـه خـلاص

آزاد شـدم بـيـام پـيـشـت بـی‌واهـمه بی هيچ هراس

قـشـنـگـتـريـن ثانيه ها اين ده تا بود که زود گذشت

رويـای شـيـريـن بـود و نـاز چون با خيال تو گذشت

  نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 9:57 بعد از ظهر  توسط علیرضا خیاطی  | 

به نام خدا

يکی بود يکی نبود يه روز و روزگاری زير اين چرخ کبود يه پسر بود به اسم هيچکس شاد، خندان، پر انرژی تا يه روز پاش به دانشگاه باز شد يه دنيای جديد با آدمای جديد آدمايی که هر کدوم يه جوری تو زندگيش تاثير داشتن ولی تو همه اين آدما يه نفر از همه بيشتر تو زندگيش بود و هميشه وقتی شماره موبايل طرف رو می‌گرفت با پيغام " مشترک مورد نظر در قلب شماست مواجه می‌شد" به همه عالم و آدم گفته بود که طرف رو دوست داره ولی جرات نمی‌کرد به خودش بگه تا اينکه يه روز ترس و هراس رو کنار گذاشت و بهش گفت و برخلاف تصورش از طرف مقابلش جواب مثبت گرفت و دنيا براش از هميشه قشنگتر شد هر روز سر زنده تر از گذشته از خواب بيدار می‌شد و با تمام وجود با عشق تمام زندگی می‌کرد تا اينکه يه روز عشقش رفت مسافرت و ديگه هيچ وقت بر نگشت هيچکس بيچاره يه هو قصر آرزوهاش رو سرش خراب شد و دنيا پيش چشماش تيره و تار چند ماه به همين منوال گذشت تا دوباره پاش به يه دانشگاه جديد باز شد با خودش عهد بست که اينجا ديگه مواظب خودش باشه تا بازی رو نبازه ولی وقتی به خودش اومد ديد اونقدر عاشق شده که در و ديوار فقط چهره يار بود براش و ديگه هيچ خيلی با خودش حرف زد که بی‌خيال اين يه حسه يا يه احترام ساده ولی ديد که نه يه عشقه آخه اندازش زياده خلاصه بازم دل عاشقش رو به دريا زد و رفت جلو ولی اين بار بر خلاف تصورش پاسخ منفی شنيد خيلی دردناک بود شبی که اون جواب رو شنيد تا صبح قدم زد تا بتونه خودش رو منصرف کنه (عقلش، دلش رو منصرف کنه) ولی بعد از يه شب بد صبح برنده بازی دلش بود و هيچکس تصميم گرفت تا آخرين لحظه برای بدست آوردنش بجنگه حال غافل از اينکه هيچوقت به طرف مقابلش فکر نکرد که بابا اون هم حق داره خودش انتخاب کنه و نفهميد اين عشق بزرگ که تمام وجودش رو مثل يه پيچک گرفته يه عشق يک طرفه است و با دلش پيش رفت و به هر چيزی که فکر می‌کرد کمکش می‌کنه برای رسيدن به عشق دست می‌نداخت تا اينکه يه روز همه چيز رو فهميد و باز قصر آرزوها رو سرش خراب شد بله کسی که تمام وجودش از عشقش لبريز بود هيچ احساسی به جز تنفر از هيچکس قصه ما نداشت و اون همه دوست داشتن و نزديک شدن جز دور کردن طرف فايده‌ای نداشت آره بازم بازی رو باخت تا بفهمه تو دنيايي داره زندگی می‌کنه که عشق معنی نداره و عاشق جز باخت هيچ راهی پيش رو نداره و بس اون پسر بعد از اين ماجراها برای اينکه با خودش کنار بياد دلش رو به خيال سپرد و با خيال عشق از دست رفته اولش به زندگی ادامه داد و  هنوزم داره ادامه می‌ده و تازه فهميده که چرا يه عمر همه بهش می‌گفتن ديونه راستی به نظر شما کسی که با يه مرده حرف می‌زنه ، زندگی‌می‌کنه و ميخنده و گريه می‌کنه عاقله؟

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 0:24 قبل از ظهر  توسط علیرضا خیاطی  | 

الا ، اي رهگذر ! منگر ! چنين بيگانه بر گورم

 چه مي خواهي ؟ چه مي جويي ، در اين کاشانه ي عورم ؟

چه سان گويم ؟ چه سان گريم؟ حديث قلب رنجورم ؟

 از اين خوابيدن در زير سنگ و خاک و خون خوردن

 نمي داني ! چه مي داني ، که آخر چيست منظورم

تن من لاشه ي فقر است و من زنداني زورم

کجا مي خواستم مردن !؟ حقيقت کرد مجبورم

چه شبها تا سحر عريان ، بسوز فقر لرزيدم

چه ساعتها که سرگردان ، به ساز مرگ رقصيدم

 از اين دوران آفت زا ، چه آفتها که من ديدم

 سکوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان

هر آن باري که من از شاخسار زندگي چيدم

 فتادم در شب ظلمت ، به قعر خاک ، پوسيدم

 ز بس که با لب محنت ،‌زمين فقر بوسيدم

 کنون کز خاک پر گشته اين صد پاره دامانم

 چه مي پرسي که چون مردم ؟ چه سان پاشيده شد جانم ؟

 چرا بيهوده اين افسانه هاي کهنه بر خوانم ؟

 ببين پايان کارم را و بستان دادم از دهرم

 که خون ديده ، آبم کرد و خاک مرده ها ، نانم

 همان دهري که بايستي بسندان کوفت دندانم

 به جرم اينکه انسان بودم و مي گفتم : انسانم

 ستم خونم بنوشيد و بکوبيدم به بد مستي

 وجودم حرف بيجايي شد اندر مکتب هستي

 شکست و خرد شد ، افسانه شد ، روز به صد پستي

 کنون ... اي رهگذر ! در قلب اين سرماي سر گردان

 به جاي گريه : بر قبرم ، بکش با خون دل دستي

 که تنها قسمتش زنجير بود ، از عالم هستي

 نه غمخواري ، نه دلداري ، نه کس بودم در اين دنيا

 در عمق سينه ي زحمت ، نفس بودم در اين دنيا

 همه بازيچه ي پول و هوس بودم در اين دنيا

 پر و پا بسته مرغي در قفس بودم در اين دنيا  به شب هاي سکوت کاروان تيره بختيها

 سرا پا نغمه ي عصيان ، جرس بودم در اين دنيا

 به فرمان حقيقت رفتم اندر قبر ، با شادي

 که تا بيرون کشم از قعر ظلمت نعش آزادي

  نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 8:57 بعد از ظهر  توسط علیرضا خیاطی  | 

گل سرخي به او دادم ، گل زردي به من داد

 براي يک لحظه ناتمام ، قلبم از تپش افتاد

 با تعجب پرسيدم : مگر از من متنفري ؟

 گفت : نه باور کن ،نه ! ولي چون تو را واقعا دوست دارم ، نمي خواهم

پس از آنکه کام از من گرفتي ، براي پيدا کردن گل زرد ، زحمتي

به خود هموار کني

  نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 1:28 قبل از ظهر  توسط علیرضا خیاطی  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM